سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

حالتون چیطوره؟؟؟؟؟؟؟

احوال تون چطوره.

یه خاطره واسا براتون تعریف کنم.

حالا برو پایین.

 

 

امروز صبح از خواب بیدار شدم.

 

 

دیدم تلفن داره زنگ میزنه هیچکی

هم ور نمیداشت. گفتم بی خیال

بخوابم دیدم نه نمیشه.

رفتم جواب دادم.

 

 

خالم بود گفت:سلام.

گفتم:سلام

خالم:اواااا از خواب بیدار شدی؟

گفتم:بله خاله تابستون همه خوابن ساعت7

خالم:الهی بمیرم ببخشید.

من هم یادم رفته بود خالمه.

 گفتم:خواهش عمرتون.

خالم:شما هم میاین عروسی دیگه؟

گفتم:عروسی؟

گفت آره دیگه 5شنبه.

ناراحت بودم که چرا مامانم به من نگفته بود

عروسیه 5شنبه.قیافم این شکلی شد.

 

گفتم:خاله نمیشد سر صبحی حال منو نگیری؟

خالم:واااا عروسی که خیلی هم خوبه.

گفتم:خاله خدافظ گوشی رو میدم مامانم .

رفتم سر کمد لباسام.

 

 

نه خیر انگار هیچکودوم به درد لای

جرز دیوار هم نمیخورد.

دلم میخواست گریه کنم.

 

 

 

حالا من فردا چی بپوش؟

 

 

دیگه مجبور شدم لباس عروسیه

داداشمو بپوشم.همونو که

 قسم خورده بودم تاآخر عمرم نپوشمش.

راستی

 من فردا پس فردانیستم میرم عروسی

شهرستان.میدونین که



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٩ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()