سلام دیروز مثل هر روز از خواب بیدار

 

شدم.

 

 

رفتم دندونامو مسواک زدم  چون امروز

 

باید میرفتم

 

 

کلاس زبان تو کلاس زبان مثل همیشه

 

هیچ کاری

ا

 

نجام ندادیم. بعد رفتیم کلاس

 

دوچرخه سواری.تو ون نشسته بودیم و

 

آقای سلحشورداش

 

 

رانندگی میکرد. با اون دس فرمونه

 

مزخرفش

 

 

یهو یه 206 پیچید جلومون آقای سلحشور

 

هم پاشو

 

 

گذاشت رو ترمز.جوری که من پیشونیم

 

محکم خورد به

 

 

کله ی مینا که جلوم نشسته  بود بعد یهو

 

همه

 

 

جیغ زدن خانوم وثوق داد زد دهنتونو ببندین

 

اوه اوه

 

 

وثوق قاطی کرددددددد

 

 

بچه ها فرار کنیددددد ولی کجا فرار کنیم؟از

 

پنجره؟

 

 

منم خندم گرفته بود یه کتاب ورداشتم

 

گرفتم جلوم بعد

اون پشت بی صدا خندیدم

 

آخه خیلی ضایع بود فک کنید بپیچید جلوی

 

یه ون بعد

صدای جیغ 12 تا دختر بیاد

 

یهو دیدم  یکی از بچه ها داره با یه ماشینه

 

بایبای

میکنه

 

وثوق گفت :(با بیرون کاری نداشته باش

 

صادقی)

 

منم که از دختره خوشم نمیومد گفتم:

 

( خانوم قصد

 

ازدواج دارن)بعد با مینا خندیدیم.

 

بعد صادقی

 

یکی محکم زد به دستم.مینا گفت:( چرا

 

زدیش؟معذرت خواهی کن) گفت:( بذار

 

ادب بشه این حنانه ی بی

 

ادب)منو مینا نگاه کردیم به هم باهم

 

گفتیم :(براش

 

داریم)بعد تو کلاس دیدیم دوچرخه ی مینا

 

ترمز نمیگیره

 

دوچرخه رو با دوچرخه ی صادقی عوض

 

کردیم

دیدیم داره با چشمای گریون با دوچرخه ی

 

ناجورش

میاد طرف خانوم وثوق  

 

ایول منو مینا که جیم زدیم دیگه نمیدونم

 

بقیشو

 

نمیدونم .خانوم وثوق که چیزی بهمون

 

نگفت.

دیگه نمیدونم



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٤ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()