دیروز داشتم فکر میکردم تو وب چی

 

بنویسم؟

 

الان یادم افتاد برو پایین!!!

 

یه روز هممون خونه ی عمه زهرام دعوت

 

بودیممم.

 

آهان سال پیش ماه رمضون بودددد

 

ما و عمه معصومه و عمو سعیدم با عمو

 

جاوید اینا اصل کارو یادم رفت بابا حاجیم و

 

عزیزم هم اونجا بودن.

 

خلاصه سفره ی افطار رو هم چیدیممم

 

 

یهو دیدیم قبل از اذان عزیز یه خرما

 

برداشتو خورد.هممون این شکلی شدیم

 

 

 

 

گفتیم:( عزیز مگه اذان گفتن؟)

 

بیچاره خرما از گلوش پایین نرفت.

 

و قیافش این شکلی شد

 

 

هاهاهاهاهاهاها

 

من تصمیم گرفتم هر جا دعوت داریم

 

بنویسم و براتون از اونجا عکس بذارم تو

 

وبم مثلا عکس سفره ی عمم  یا عمو بعد

 

هم آخر ماه رمضان شما امتیاز میدید که

 

کدوم سفره زیبا تره 



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٩ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()