سلامخیال باطل

 

یه سلام خیلی خیلی خستهههههههخمیازه

 

چون...

 

ای باباااااااااااااااااااااااااااا جوونی کجایی که یادت بخیر

 

جوونیامو یادمه

 

دیشب رفتیم خونه ی مامی بزرگم

 

عمو سعیدم اومد اونجا

 

مامی بزرگ میگفت:آرههههه حنانه جان من همسن تو بودم

 

ازدواج کردم.

 

من:راس مییییییگیییییییینننننن؟

 

مامی بزرگ:آره بعدشم 15 سالم که شد بابای تورو به دنیا

 

اوردم.

 

من:راس میگی عزیز؟اااااااااا چه آدمی بودین شماااااااا

 

مامی بزرگ:آرهه دیگه ولی الان چی؟بچه های امروزی

 

من:دماغشونو بگیری خفه میشن؟

 

مامی بزرگ:آره آره همون.

 

من:

 

من:عزیییز یه چی بپرسم جوابمو میدین راستو حسینی؟

 

مامی بزرگم:آره بگو ببینم میتونم جواب بدم یا نه

 

من:کدوم بچتونو از همه بیشتر دوس دارین؟

 

مامی بزرگم:(در حال پیچوندن من)همشون خوبن همشون

 

من:بابا عزیز بگین دیگه به کسی نمیگم(چقدرم نگفتم)

 

مامی بزرگ:خوب بابای تو چون بچه ی بزرگشو معمولا آدم

 

بیشتر دوس داره دیگههه.

 

من:آره مامانممم میگه بچه ی بزرگتر بهتره.

 

فک کنییییییید 8 تا بچه قدو نیم قد داشته باشین با اختلاف 2

 

سال از هم .

شب از سرو صداشون نتونی راحت بخوابی

 

خوب ولی الانم خوبه دیگه شدن عصا ی دستش

 

مامان بزرگم میگه:قدیما دعا میکردن ایشالا پیرشی ما فک

 

میکردیم پیری خوبه حنانه من براتو دعا نمیکنم که پیر بشی .

 

من:دستون درد نکنه

 

بابا بزرگم از اون ور:آره قدیمیا نفرین میکنن میگن پیر بشی

 

مامانم:باباااااا دیگه انقدر هم بد نیست پیری دعا هه دعا کنیدمو

 

بالاخره بلند شدیم رفتیم خونمونو.من خودم به شخصه تا ساعت

 

3 شب بیدار بودم.

 

ساعت 3 بلند شدم برم بخوابم

 

در حالکو وا کردم مامانم پشت در کمین کرده بود.

 

گفت:حنا تو هنو بیداری؟بیا برو بخواب

 

من:شما چرا  بیدارین؟

 

مامان:اومدم برم آب بخورم اشکالی که نداره؟

 

من:نخیر بفرمایید.

 

مامان:خداروشکر.

 

من:بلللللله شبخیر

 

مامان:3ساعت پیش شبخیرو گفته بودیما

 

من:باشه بابا نصفه شب از دنده ی چپ بیدار شدهه

 

مامان:برو برو تو 6ساعت باشیما چت کن تو یاهو

 

من:ماماااان تلفن که سهمیه بندیه چت که سهمیه بندیه

 

باباااا حد اقل خوشمونو خوشه ی 3بکنین یه یارانه ای چیزی

 

بریزین به حساب.

 

مامان:خوشتونو بز خورد باباااااا

 

من:باشه میدونم شانس که نداریم بزه میاد ادد خوشمونو

 

میخوره.شبخیر

 

مامان:.

 

رفتیم تو اتاقمون مگه خوابمون میبره؟

 

رفتم کولر رو روشن کردم

 

میبینم دوباره صدای کولر قطع شد رفتم میبینم بابا قطعش کرده

 

ای بابا خدایااااا خو دریچه ی کولر اتاقتونو ببندیددد

 

پنجره ی اتاقمو باز کردم میخوابم

 

دوباره از گرما مارو بیدار کردن

 

خواهرم اومده میگه از تو کوچه بوی نمیدونم این چیز میاد  اون

 

چیز میاد پنجرررو بسته.

 

دوباره خوابیدم صبح اومدن تق تق تق تق بیدارشو بیا صبحونه

 

بابا مگگه پادگانهههه

دوباره خخوابیدم دوباره بابام اومده حنان بلند شو

 

بش میگم:بابا جون بابات بذا بخوابیم

 

بابام:هادی اینطوری بود میگفتیم پسره تو که دختری بلند شو

 

ساعت 3 بعد  از ظهره.

 

من:باباااااا خواهششش

 

بابام:بابا به من چه مامانت میگهههه برو بیدارش کن.

 

من:بابااااااا یه کاریش بکن دیگه من خوابم میاد

 

بابام:آخه بابا نمیشهه.

 

من:خواهش

 

بابام:باشه بابا میگم بیدارش کردم داره کتاب میخونه خوبه؟

من:مرسی خدا خیرت بدهتو شادیاتون جبران

 

کنیم.

 

بابام:بخواب دیگه الان مامانت میاد کله نمیذاره.

 

بالاخره مث بچه ی آدم خوابیدم تاااا ساعت 7 نمیدونین چه

 

حالی کردیمم.

 

 

بیدار شده بودم نمیدونستم اینجا کجااس من کیم؟

 

همین دیگههههه

 

کاری باری؟

 

ندارین؟پ باباای



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٠ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()