سسسسسسسسسسسسسلااااااااااااااااااااام

خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟ 

آرههه منم خوبممم 

دوستون دارممم 

به من بدبخت آخه چقدر  کار میدین انجام بدم 

بدبخت من بیچاره حنا بدبحت حنا

 

اول مامانم میگه:حنا بیا این جارو رو از بابات بگیر

آخه بابام داشت جارو میکرد

خلاصه از بابام جارو رو گرفتمو شروع کردم به جارو کردن

 

تا اومدم یکم دراز بکشم رو تختم و یه چیزی گوش بدم

مامانم:حناااا زیر قرمه سبزیو کم کن 

من با صدای بلند:باشههههه 

رفتم زیرشو کم کردم دوباره تا اومدم بخوابم 

بابام:حناااا یه چهارپایه برا من بیار

 

منم نمیتونسم باید انجام میدادم خو بابامه دیگه

 

دوباره اومدم بپرم تو تختم یه خستگی در کنم

 

مامانم:حناااا بیا ناهارو ببریم تو حیاط بخوریم

 

حیاطمون پشت خونمونه دید هم نداره

من:میشه امروز ناهار نخورم؟(آخه خیلی خسته بودم)

 

مامانم:آره مگه من گفتم بیا ناهار بخور من میگم بیا کمک کن ببریم تو

 

حیاط.

بابام:دیروزم ناهار نخوردیا

من دستمو گذاشتم رو چشم و میخواستم بخوابم که خواهرم

 

خوواهرم:شقققق حنا مگه پاشو حنا مگه با تو نستم پاشو حنااااا

 

دیوونم کردی حنا پاشو

من:چیه چی میگی تووووو؟ 

 

خواهرم:چه وضعه حرف زدن با بزرگتره؟

من:حوصله ندارم بابا

 

خواهرم:1  2  3 باشه نیومدی دیگه خدافظ

 

من:خدافظ

 

ولی دیدم نمیششه بلند شدم رفتم کمک کردم بعدشم قرمه سبزی

 

خوردیم بعدشم با خانواده بسکتبال بازی کردیم 

طبق معمول منو بابام بردیم 

 

تلفن زنگ زد

برداشتم فک کردم داداشمه گفتم سلااااام چطوری خوبی؟

 

گفت:شما دختر خانومشون هستین؟

گفتم:بله

گفت:پدر منزل هستن

جلو دهنمو گرفتم با خودم گفتم الان میگه چه جلفه این دختره

گفت:الو پدر منزل هستن؟

گفتم:بله اگه خواب نباشن اجازه بدین

گفت:تا این موقع خوابن؟

دیدم بابام بیداره

بابام:حنا کیه تلفن؟

گفتم:دوستمه هیچی

بعد رفتم از اتاق بیرون

 گفتم:بابام میگه کار دارم بعدا زنگ بزنن

گفت:بگین خیلی واجبه

گفتم میگم که کار دارن 

گفت:باشه تموم شد کارشون بگین تماس بگیرن 

نگفتم باشه گفتم:خدافظ 

عاقبت آدمی که میگه تااین موقع میخوابن همینهتا تو باشی

 

جلوی من به بابام چیزی نگی 

 

همین دیگه هیچی

کاری باری؟

نداری؟

پ باباااای 



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()