سسسسسسسسسسسسلاااااممممممممم

باباا بذار اول سلام بدممممم بعد فحش بکشونننن

چهه خبراااااا بی معرفتا ی .......

 

حی تو عشق من

 

 اوه ببخشید گشت ارشاد که ارشادم کنه میفهمم.

میریم مدرسه میاییم دوباره میریم میاییم میریم میاییم..

تیموری هم(معلم ریاضی)باهامون لج کرده  

این که نشد زندگی

 

بدبختی زیاده دنیا همینه دیگه ولی چه کنیم دیگه

 

بسوز و بساز

 

ساعت 3 از مدرسه میام خونه

 

دوباره

 

 

سر کلاسمون که ساعت 2 همه یا خوابن یا بیدار در حال خوابن

 

یا با موبایلا بازی و چت میکنن یا تخمه و چایی میخورن

 

تخمه شیکوندن رو دوست دارم تو زنگ ریاضی

 که بیشتر دوس دارم

 

ههه این جمله گاد فادر بود ها

 

با شیما و مینا یاسی صدف رفتیم که خانوم رو خر کنیم

 

 نمره هامون بره بالا ی 18

 

رفتیم تو دفتر تنها گیرش اوردیم صندلی معلمارو کشیدیم بیرون

 

نشستیم.

 

من نشستم دقیقا بغل دست خانوم دیدم داره برگه صحیح

 

میکنه گفتم:خانوم تیموری کمک نمیخواهین؟

تیموری: 

 

صدف با چشماش و ابروهاش بهم گفت :میوه براش پوس بکنم؟

 

من همونطوری جوابشو دادم آره.

 

صدف یه خیار پوس کنده داد بهم بدم بهش

 

من:خانوم بفرمایید 

 

تیموری گرفتو در حال خوردن و برگه صحیح کردن

 

یاسی:این عینکتون بهتون خیلی میاد

 

شیما:عشق شدین خانوم.

 

من:

 

یاسی:قربونتون برم خانوم

 

من در گوش یاسی بلند بلند پچ پچ کردم:فکر کنم عاشق خانوم

 

شدم.

 

شیما:خانوم نمره برگه ما چنده؟

 

من به شیما  

 

شیما شونه هاشو انداخت بالا گفت:چیکار کنم خوب؟

 

تیموری:شیما شما 17 شدین

 

من :خانوم من چی؟

 

تیموری:بیست نشدی.

 

صدف:خانوم تورو خداااا من چند؟؟

 

تیموری:نمیدونم

 

همون لحظه خانوم صدیق اومد تو دفتر گفت:بچه ها شما چرا اینجااییین؟

 

خانوما همه باید پایین باشند تو حیاط

 

من:خانوم صدیق ما که خانوما نیستیم.

 

صدیق:بلند شین ببینم پاشو غفوریان(صدف)

 

صدف:نه خانوم تورو خدا بذارین پیش این خانوم تیموری عزیز تر

 

از جونمون بمونیم.

 

من:خانوم تورو خدااااا

 

صدیق:بلند شین ببینم

 

من:باشه خانوم تیموری جونم خدافظظ

 

شیما پرید از لپش یه بوس کرد

 

من که نمیتونم از فاصله ی 2متری بیشتر با تیموری حرف بزنم

 

میدونین وقتی برگه هامونو داد چی دیدیم؟هر چهار تامو 20

 

شدیم.

 

رسیدیم خونه دیدم مامانم میگه امشب عروسی دختر شراره ست

 

من:ماااامممااااان

 

مامانم:جاااااااان

 

من:تورو خداااا من کجا بیام درس دارم

 

مامانم:هیچ گونه بهانه یی وارد نیست

 

من:اایی بابااااا

مامان:بدو لباستو آماده کن شب نگی چی بپوشم؟

 

من:بابااا مامان به خدا من دیگه هیچی ندارم بپوشم بیام عروسی

 

مامان:حرف نزن دیگه همون آبیرو بپوش

 

من:اون که 100 بار پوشیدممم

 

مامانم:به من چه

 

من:پس نمیام

 

مامان:نه اصلا نمیشه میایی

 

من:باشه همونو میپوشم

 

دیگه چیکا کنم دیگه؟

 

کاری باری ندارین؟

 

پ باباااااییی



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٠ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()