سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلاممم

 

اوووووووووووووووووه چه خبراااااااااااااااااا؟

 

محرم بود نمیتونستم آپ کنم

 

این آپمم فقط به خاطر عمه جونی خوشگلمه

 

حالا میخواهم کل این هفته رو براتون تعریف نمایم

 

ساعت 6  شنبه مامانمو آبجیم از کربلا اومدن.

 

ما هم رفتیم فرودگاه و اوردیمشون خونه

 

مامانم که سوغاتی پوغاتی زیاد اورده بود ولی برام مهم نیست

 

در مدرسه::

 

سر امتحان علوم که داشتم روش تمرکز میکردم ناگهان جسم نا

 

مشخصی با پام خورد.

 

فهمیدم لنگ پردیس بغل دستیم بوده

 

اوه اوه فک کنم منظورش این بود که جوابه

 

 همون سوال سخته چی میشه؟

 

جای من بودین چیکار میکردین؟

 

اول دستمو از رو برگم بر داشتمو گذاشتمش جلو چشمای

 

پردیس

 

بعد فهمیدم که پردیس خانوم کور علی تشریف دارن.

 

دستمو بردم بالا گفتم:میشه چک نویس بر دارم؟

 

فک کن چک نویسی برای علوم

ههاهاهاها

 

گفت بر دار

ور داشتم براش نوشتم گذاشتم رو میزم

 

نمیدونم چش بود ولی نمیخواست

 

بعد از امتحان فهمیدم که میگفته:جورابه خانوم رو نگاه کن که پارست

 

هاهاهاهاها اینو شنیدمو خم شدم زل زدم به کفشای خانوم

 

دیدم بالای جورابش پارست چه برسه به پایینش

 

داشتیم با پردیس میمردیم از خنده که

 

 خانوم گفت:چیه چیزی شده؟

 

گگفتم:چرا ساکتی؟

 

مینا از ته کلاس:دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی؟

 

صدف:شنیدم از من دل سرد شدی به تازه گی

 

یاسی:شادیاتو تقسیم میکنی با یکی.

 

خانوممون چوش اورد:بس کنید بچه هااا اینو به خانوم هاشمی

 

گزارش میکنم اینو به خانوم هاشمی گزارش می دم.

 

ملیکا یهو گفت:برو بکن خانوم

 

هیییییییییییییییییییین

 

بععد کل کلاس رفت رو هواااااااا

 

روز بعد منو ملیکا و صدف و یاسی رو کشوندن دفتر

 

با قیافه های چغول بغولمون داشتیم همو نگا میکردیم

 

هاشمی که زل زده بود به من منم خسته شدمو نیشما بنا

 

گوش باز کزدمو سریع دهنمو بستم.

 

گفت:حنانه.

 

گفتم:بله خانوم؟

 

گفت:شنیدم ترکوندین کلاس رو

 

نمی دونم چی شد هممون با هم گفتیم:ماااااااااااااااااا؟

 

گفت:بله شما ها

 

ما هم همه تقسیر هارو انداختیم گردن یکی دیگه از بچه هامون

 

رفتیم سره کلاس و آخرش هم نفهمیدیم چی شد

 

زنگ خورد سریع همه مثله این که از زندان ازاد شده باشن فرار

 

کردیم از کلاس بیرون چند نفر هم زیر دستو پا موندن.

 

جشنواره ادبیات:

 

بد بختیمون اون روز این بود که چیکا کنیم که این جشنواره

 

cancelبشه تو همین فکرا بودم که مجری گفت

 

 بسم الله الرحمان الرحیم

 

اه شروع شد بد بخت شدیم

 

از یه جهت شاد بودم چون کلاس ریاضی مالیده بود

 

از یه جهت دیگه هم ناراحت بودم چون مشاعره داشتیم

 

داشتم میمردم

 

1 بیت هم حفظ نبودم چه برسه به 60 بیت!!

 

اوه اوه خدایااا کمکککک

 

یادنخ شادیا یی افتادم که امروز برا تولد زهرا تو کیف فاطمه بود

 

رفت از تو کیفش برداشتمو اوردم تو نمازخونه بعد شروع کردم

همه شونو زدم به مغنعه  ههای بچه ها

 

وای چه قیامتی شد

 

البته بگم که به خاطر این کارم میخواستن 2 نمره ازم کم کنن

 

که وقتی خانوم ناظممون رو بوس کردم این کار رو نکرد

 

ولی دیگه نمیکنم بچه خوبیم

 

دیگه بسه خیلییی نوشتم

 

دوسستون دارم

بابااااااااااااااای

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()