سلام.......

 

سه روز پیش

 

رفتیم خونهی خالم اینا خلاصه یهو  با دختر

 

داییمو دختر خالم اینا گیر دادیم که باید مارو

 

ببرین پارکی جایی قبول نمیکردن  تو کتشون

 

نمیرفت هر چی به پر پاچشون افتادیم گفتیم تو

 

رو خدااااا انگاااار نه انگار

 

بالاخره راضی شدن حالا باید میرفتیم داییمو

 

شوهر خالمو بابای خودمو راضی میکردیم.

 

دایی احمدم که مثل همیشه موج منفی میداد

 

و میخواست بگه اینجا رائس منم Smiley

 

خلاصه شوهر خالم گفت:(شام چی میخوریم تو

 

پارک)گفتم:(مامان اینا میگن الویه درست

 

میکنیم.)Smiley

 

داییم داد زد گفت:(الویهههههههه؟)Smiley

 

بعدم شروع کرد به بهانه گرفتن :(میدونی چقدر

 

خرج  دارهههههههههههه؟)من

 

 

جواب داد جواب دادم.Smiley 

 

بابا و شوهر خالم هم رفتن تو جبهه ی داییم و

 

همه علیه من شدن  Smiley

 

خلاصه یه جوری رفتیم دیگه  نگا کردم دیدم اون

 

دور دورا شهر بازی هست با خواهرم و دختر

 

داییمو دختر خالم جیم زدیم رفتیم یه سفینه

 

سوار شدیم بعد تا راه افتاد منو خواهرمو

 

دخترخالمو دختر داییم یک صدا:

 

(جیییییییییییییییییییییییییییییغ) بغلیامون

 

میخواستن بگن ما مردیم مرد که جیغ نمیزنه

 

میگفتن:(اوووووووووووووووووووووووووه)Smiley Smiley Smiley

 

Smiley   Smiley

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٥ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حـ ـنآنـ ـه | نظرات ()