برگشتممممممممممممممممممممممممم

سسسسسلااااااام علیکممممممممممممممممممممم

 

خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟

برگشتیدیم تیرون

 

 

 

 

 

 

 

اولش که تا رسیدیم خونه ی خالم غروب شده بود

 

 

 و اذان گفته بودن

  

خدایی خیلی گرم بودنایت اسکین

 

خیلی گرم بود هاا

 

 

منم که اصلا حال و حوصله ی

 

 

 لیوان نداشتم(آخه آبش زود تموم میشه)

 

 

پارچ آب خالمو از تو یخچالشون در اوردی

 

 

از همون پارچ خوردمنایت اسکین

 

 

دختر خالم اومد گفت:هووووو مگه خونه خالته؟

 

 

گفتم:مگه نیس؟

 

 

گفت:چرا راحت باش

 

گفتم:راحتم.

 

تازه یادم افتاد سلاملیک نکردم با خاله هامو

  

داییامو بچه های خاله هامو داییامنایت اسکین 

 

قربونشون برم هر چی سلام میدادی تموم نمیشدن که

 

تازه یادم افتاد فاطیم هست

 

خلاصه افطار کردیم ولی بعدش یه ضد حال اساسی

 

زدن تو دهنمون

 

 

شام فسنجون داشتیمنایت اسکین

 

 

زینب اومد گفت:آخ جوننن فسنجون داریما حنا

 

 

گفتم:واقعا تو هنو نفهمیدی تنها غذایی که

 

من ازش بدم میاد فسنجونه؟نایت اسکین

 

گفت:اااااا خوب اشکال نداره مرغ هم داریم تو مرغ بخوره

 

 

گفتم:راس میگی؟باشههه

 

 

خلاصه مرغرو خوردیمو بعدش هم یه عالمه میوه خوردیم

 

 

اینم اثراتش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعدشم کلی با برو بچ حرف زدیمو خندیدیم

 

 

 

بعدشم رفتیم بالا پشت بوم

 

 

 

آخ آخ چه هوایی

 

 

 

منو نینب و فاطیو اونیکی فاطی رفتیم بالا

 

 

 

همسایه بغلیشون دو تا دختر بودن داشتن سیگار میکشیدن تو

 

 

 

بالا پشت بوم آخه بابا هوا به این خوبی چرا سیگار

 

 

 

میکشی؟؟؟؟؟

 

 

 

اون ور هم چند تا پسرو مردو اینا داشتن قلیون میکشیدن

 

 

 

محاصره کرده بودنمون

 

 

 

ما هم این وسط داشتیم خفه میشدیم

 

 

 

برادر خاموش کن اون لامسبو خاموش کن برادر من

 

 

خواهر بی خیال شو پاشو برو  ......... تو خونتون بکش

 

 

حی هر چی صدامونو بلند تر میکردیم میگفتیم انگار نه انگار

 

 

آخرین بار که زینب تکرار کرد

 

 

همشون با هم گفتن چتونههه برید ...... شید تو خونتون خوب

 

اوه اوه منو فاطی مرده بودیم از خندهنایت اسکین 

 

 

آخ آخ زینب دوباره غیرتی شد

  

زینب:سسس بچه ها بیایین بریم تو

  

منو فاطی:برو بابا هوا خوبهمیریم اونور تر خوب

 

اونیکی فاطی:تو موبایلش سیر میکرد

  

خلاصه قاطی ور قاطی شده بود وضعمون

 

یهو موبایلم زنگ زد یازهرا...

 

چه صداییم داره موبایلم ماشالا بزنم به موکت

  

بالاخره بعد از کلی خندیدن واسه صدای گوشیم

  

خودمونو یه جوری رسوندیم پایین

  

4 بار تو را پله ها انقدر خندم گرفته بود داشتم میوفتادم

 

آخه وقتیم داشتیم بر میگشتیم

 

 فاطمه انقدر خندیده بود پاش لیز خورد

 

 شوت شد رو پله ی پایینی

 

آخی اومدیم دیدیم این عجیج دل من خوابه

 

نگا چه خوشگیل خوابیدههه

 

 

 

 

مامی اومد گفت بچه ها بخوابید دیگه ساعت 2:30ــه

 

گفتیم باشه رخت خواب انداختیم خودمونو زدیم به خواب

 

زینب بعد از نیم ساعت گفت:بچه ها بیدار شین خطر رف شد

 

 

وای وای منو زینبو فاطی ها رفتیم

 

تو آشپز خوونه 4 تا تخم مرغ درس کردیم

 

یعنی من یه تخم مرغ میگم شما یه چیزی میشنوین

 

یادم نیست داشتیم به چی میخندیدیم تو آشپز خونه

 

آهان به این که

 

زینب اومد ماهیتابرو بر داره همه قابلامه هارو ریخت رو سر

 

فاطی

 

منم اون موقع یهو گفتم یا عیسی ابن مریم

 

داشتم میمردم نه میتونستم بخندم نه میتونستم نخندم

 

هر چهارتامون داشتیم میمردیم بالا خره یه جوری تخم مرغرو

 

درس کردیمو زدیم تو رگ

 

دیگه اون موقع تخم مرغو که زدیم به بدن

 

خوابمونم برد

 

خوابمون بردو الانم که میبینید اینجام

 

فردا هم عمه معصومم دعوت کرده

 

کاری ندارین؟

 

پ باباااااااااای

 

 

/ 23 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید ( شبکوک )

سلام چرا عصبانی هستی؟؟ دلیلش چیه؟ عکسهارو دیدم فاطمه خانمی ف خیلی خوشگل خوابیده بود

حنا

همينجوري خاستم يكم اذيتت كنم اگه خونه روبروتونو ببيني ميفهمي كيم كه دلم واست ميتپه

میلاد

سلام خوبی خوش گذشته خیلی ها... واسه خودتون شادینا راستی تو اصلا آپ منو خوندی. اگه درست نخوندی درست بخون... ضرر نمیکنی اگه عضو بشی خلاصه ما گفتیم...

حنا

گفتم كه خونه روبرو حدس ميزني كي باشم؟ بگو تا بگم درسته يا نه

حنا

فاطمه چيه؟ پسرم دوست دارم تورو خدا اسمم رو حدس بزن تا راحت حرفمو بگم ميترسم:-(

حنا

چشم ميرم كنار ممنون از لطفت

حنا

شايد منو نشناسي رضام مياي امروز ببينمت؟

حنا

عب نداره يه روز ميام

حنا

چرا ج نميدي؟ ج پيام قبل؟